نامه آيت الله بروجردی به رياست قوه قضائيه
آزادنا: آیت الله بروجردی که 30 ماه اخیر را در زندانهای یزد و تهران بوده و مدت 6 ماه نیز در انفرادی 209 زندان اوین به سر برده،در نامه ای خطاب به رئیس قوه قضائیه،اعتراض خود را نسبت به رفتارهای غیر انسانی و شکنجه های جسمی و روحی که در زندان بر علیه او شده است اعلام کرد.
متن نامه به شرح زیر است:
قال العظيم فی محکم کتابه الکريم "و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطانا".
رياست زندان مرکزی يزد، آقای قاسم عليزاده:
طبق وظيفه وجدانی و قانونی و انسانی و اسلامی خود اين عريضه را در اسرع وقت و به تعجيل به رييس و مسئول تشکيلات زندان، آقای سيد محمود هاشمی شاهرودی ، حاکم قوه قضاييه برسانيد.
خدمت إبن عم مقتدر؛ سلام عليکم
گرچه شما چند سال قبل به من گفتيد که پا در کفش وزارت اطلاعات نمی کنم و خود را از استمداد يکی از فرزندان رسول الله که لباس خدمت گزاری به آستان غدير خم بر تن کرده بود و يک قرن اصغر سوابق ايثار در مکتب اجدادی داشت کنار کشيديد، اما به لحاظ آنکه زندان زير مجموعه شماست به ناچارعرض حالم را به سويتان معطوف داشتم تا در روزگار "يوم لا ينفع مال و لا بنون" و "يوم الحسرة" و "يوم التغابن" و "يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه" خلع عذر باشيد. در اينکه رژيم سياسی ايران را دموکراسی می دانيد شکی نيست و اينکه کشورهای عضو سازمان ملل متحد تماماً منشور آن سازمان را پذيرفته اند نيز انکاری نداريد .
من يک زندانی سياسی اعتقادی هستم که معتقدم اين نظام فاقد اعتبار است و شرعاً و قانوناً نمی تواند ادامه وضع کنونی داشته باشد. با مستنداتی که دارم و توسط وکلايم به دادگاه عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد ارائه شده و ثبت گرديده و در انتظار نوبت محکمه است آيا به صرف اينکه اعلام کرده ايد که در ايران زندانی سياسی نداريد می توانيد از زير بار وظايف حقوقی و بين المللی آن شانه خالی کنيد؟ حتماً اين موارد و مسايل در آن محاکم جهانی مورد حل وفصل کارشناسان وحقوق دانان حاذق و کاردان قرار خواهد گرفت و حالا موارد نقض آشکار و علنی حقوق بشر را در مورد خودم معروض می دارم:
مدت ۳۰ ماه است که زندان به زندان و بند به بند در تهران و يزد گشته ام و به تمامی معنا ناخوش و ناسالم گرديده ام. ۶ ماه در انفرادی ۲۰۹ بوده ام با اعمال شاقه و ايذاء روح و آزار جسم. همواره به درخواستم برای اعاده دادرسی در فضای باز با حضور خبرنگاران بدون مرز و وکلای مستقل و انساندوست بی اعتنا بوده اند و در برابر استمدادم برای آوردن پزشکان ناپيوسته به حکومت سکوت کرده اند .
اموال مختصرم را مصادره کرده اند و سبب انقراض خانواده ام و فروپاشی خاندانم شده اند. شنيده ام هر که را می خواهند به تدريج بکشند به يزد می فرستند که معروف به زندان سکندر است . در اين مکان برايم انفرادی ساخته اند و تلفن مرا قطع کرده اند . شما با اينهمه ظلم و استبداد چگونه می توانيد از عدالت علی سخن بگوييد؟ طبق منشور سازمان ملل متحد که حکومت شما يکی از امضا کنندگان آن است جايگاه زندانی سياسی اعتقادی جدای از ديگر محبوسين است. آنها از يک سری امکانات و امتيازات خاصی برخوردارند از جمله نگهداری ايشان در محبس خاص سياسيون و ارتباط دائمی و روزانه با خانواده و وکلای خود و حق ملاقات با وکلای خويش و باز بودن ديدار آنها با فرستادگان نهادهای حقوقی و قانونی سازمان ملل متحد. اينک با شما اتمام حجت می کنم که در اين ۳ سال که گروگان رژيم ديانت و جمهوريت بوده ام پير و عليل و ناتوان و مريض شده ام و مرگ را بطور روزانه احساس می کنم.
با آرزوی حاکميت آزادی و استقلال و دموکراسی
سيد حسين کاظمينی بروجردی
رویکرد تازه و کهنسال جنبش دانشجویی
چند سالي است كه از بسته شدن روزنامه ي سلام مي گذرد و هر روز تعداد بيشتري از رسانه هاي منتقد به سر نوشت سلام دچار مي شوند. بايد دانست كه در اين چند سال فشار بر دگر انديشان و منتقدان هر روز بيشتر شده و فضا تنگ تر مي شود .ولي يادمان نرود كه با بسته شدن رسانه هاي منتقد و سانسور شدن صداي ملت و آزادي خواهان ، جامعه در سكوت و جهل نمي ماند بلكه واكنشي تند به آن نشان مي دهد مثل ۱۸تير كه واكنشي به بسته شده روزنامه ي سلام و تنگ تر شدن فضاي جامعه بود . ما بايد بدانيم كه با بستن فضاي جامعه مردم را در بن بست قرار مي دهيم و باعث به وجود آمدن جريان هاي تند و خشني مي شويم، كه پاسخي به بسته شدن محيط جامعه است .
تمامي خواهان قدرت بايد بدانند با ايجاد فضاي وحشت وسانسور در جامعه باعث به وجود آمدن جنبش بزرگي مي شوند ،مانند بسته شدن سلام كه نتيجه ي آن ۱۸ تير بود كه پايه گزار جنبش دانشجويي بود كه نتيجه ي آن جنبش ، زنده ماندن دانشگاه و باز شدن نسبي جامعه بود و هست .
من امروز با قدرت مي گويم كه جنبش دانشجوي و آزادي خواه علاوه بر سختي هاي راه هم چنان زنده و پويا است و هر روز به آزادي و آرمان دمو كراسي خواهي نزديك تر مي شود .
وباید دانیست جنبش دانشجویی سال سخت و سرنوشت سازی را پیش رو دارد که این جنبش باید روی کرد خود نسبت به اتخابات رئیاست جمهوری 1388 مشخص کند.
به نظر من دانشجو و بدنه ی آزادی خواه دانشگاه که بیشتر آنها زاده ی 2 خرداد 1376 هستند بعد از انقلاب فرهنگی ، باید راهی را پیدا کنند که باعث کم شدن فشارها روی بدنه شود و راهی که باعث دادن هزینه های بی اثر نباشد و این راه به نظر من همان رفورم یا اصلاحات است که باعث ایجاد فضای باز سیاسی برای ایجاد تحول و نخبه پروری می شود و از رادیکال گرایی جلو گیری می کند.
متین آزاد
مهدى بازرگان در واپسین سالهاى زندگى خود، به تبلیغ جدایى دیانت از سیاست پرداخت
واژههاى كلیدى: مهدى بازرگان، سكولاریسم، اسلام و سیاست، هدف بعثت پیامبران، مهار قدرت سیاسى، اخلاق و سیاست.
مقدمه
مهدى بازرگان یكى از رجال سیاسى و تأثیرگذارى بود كه بیش از چهل سال - از دهه سى تا دهه هفتاد - در ایران نقشآفرینى كرد. وى هر چند، هیچ گاه موفق به تحصیل علوم دینى و اسلامى نشد،2 اما علاقه فراوانى به اندیشه دینى داشت و براى آن كه سازگارى علم و دین با یكدیگر را به اثبات رساند، تلاش زیادى نمود.3 بازرگان هر چند با فلسفه - اسلامى یا غربى - هیچ آشنایى و میانهاى نداشت4 و بلكه با صراحت، به ابراز مخالفت با فلسفه مىپرداخت5 لكن سخت شیفته و معتقد به علوم تجربى و تحقّقى بود.6 تأثیر دیدگاه پوزیتیویستى اگوست كنت را به خوبى مىتوان در آثار بازرگان مشاهده كرد.7
بازرگان، قبل از پیروزى انقلاب اسلامى یكى از علل عقبماندگى مسلمانان را دورى از فعالیّتهاى اجتماعى و سیاسى مىدانست و مىگفت:
حقیقت این است كه همه آرزومندیم وارد جنجال سیاست نشویم. نه آلوده به مقامات و مفاسد آن شویم و نه زندان و محرومیّت و زجرش را براى خود بخریم. روح و جسممان را راحت گذارده و با خیال راحت و آرامش و احترام، به كار دنیا و عبادت خدا بپردازیم... ولى... اگر ما و متدیّنین حاضر باشیم دولت و سیاست را رها كنیم، آنها به هیچ وجه ما را آزاد و مختار نخواهند گذاشت بلكه به عكس و به طورى كه مىدانید دخالت و مزاحمت عمیق و كامل در تمام شئون دینى و دنیایى ما اعمال مىنمایند. هر قدر ما بیشتر به حكومت و سیاست بىاعتنایى نشان دهیم و كنارهگیرى كنیم آنها بیشتر براى خود، حاكمیت و صاحب اختیارى قائل و عامل مىشوند... .8
او مىافزود:
اگر دین، سیاست را در اختیار و امر خود نگیرد سیاست، دین را مضمحل خواهد كرد یا در سلطه اقتدار خود خواهد گرد.9
وى حتّى آشكارا، جدایى دین از سیاست را فكرى بیگانه و غربى مىشمرد كه متناسب با محیط و دین شرقى نیست.10 و ضرورت حضور و فعالیت سیاسى را بر طبق سیره معصومینعلیه السلام، به اثبات مىرساند و سرانجام چنین نتیجهگیرى مىكرد:
یك - دین نه تنها با سیاست بلكه با همه شئون زندگى و با جهان، مرز مشترك دارد، ولى مرزى است یك طرفه؛ دین در زندگى و در اخلاق و عواطف و سیاست دخالت مىكند و هدف و جهت مىدهد. اما آنها نباید دخالت در دین بنمایند و راه و رسم را تعیین كنند، در این صورت ناخالصى و شرك پیش مىآید... دو - دین، اصول سیاست و حكومت را تعیین مىكند، ولى وارد جزئیات نمىشود... سه - سیاست باید للَّه باشد. للَّه هم در خیلى از آیات قرآن و دستورها مترادف یا لااقل ملازم با للنّاس است. هدف سیاست خیر و سعادت مردم است. ولى باز یك شاخص مرزى نمودار مىشود: بر خلاف تصوّر خیلى از متجدّد نماها، هدف دین تنها خیر و سعادت دنیوى نیست، اخروى صرف هم نیست و اصولاً در قرآن، سعادت و تأمین دنیا و آخرت از هم جدا نیستند، با یكدیگر توأماند: «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ». بلكه هدف و حیات اصلى آخرت است: «وَ إِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ كانُوا یَعْلَمُونَ» یا به فرموده پیغمبر: «الدنیا مزرعة الآخرة» دنیا و راحت و لذّت دنیا تا آن جایى قابل قبول و مطلوب است كه نه تنها لطمه به آخرت و سعادت ابدى نزند بلكه تدارك و تأمین آن را بنماید. بدیهى و ضمنى است كه با این ترتیب و تا حدود اعتدال صحیح، تأمین سلامت و بركت و فعالیّت و لذّت دنیا هم خواهد شد. چهار - همان طور كه نماز خواندن مقدّمات و مقارنات دارد و به اعتبار وجوب نماز، تحصیل و تأمین آن مقدّمات و مقارنات نیز واجب است، ورود در سیاست به معناى اعمّ كلمه و بر طبق حدود و مرزهاى فوق الذكر نیز چون ضرورى و ظاهراً واجب است (واجب عینى) بنابراین باید گفت، تدارك و توجه به مقدّمات و شرایط و لوازم آن نیز واجب مىشود... پنج - دین و سیاست نباید با هم مخلوط و مشتبه شوند. حفظ مرز لازم است. در هر دو جا رعایت اصالت و استقلال و آزادى لازم است... احزاب و رجال سیاسى نباید هیچ گاه دیانت را وسیله یا ملعبه برنامههاى سیاسى خود قرار دهند... براى اسلام همین افتخار بس كه از چهارده قرن قبل پایههاى زندگى و حكومت را بر عقیده و بر مرام و مسلك قرار داده است و آن چه خواسته و كرده، در راه آن بوده است... .11
در نتیجه، نظریّه اصلى و اولى مهندس بازرگان آن بود كه دین از سیاست هرگز جدا نمىشود و باید دینداران در امور سیاسى دخالت كنند و از ابزار قدرت سیاسى براى پیشبرد اهداف دینى بهره بگیرند. بازرگان این نظریه را سالها تبلیغ مىكرد و بلكه در آن راه مبارزه عملى نیز مىنمود؛ اما بعد از پیروزى انقلاب اسلامى ایران و چشیدن تجربه تلخ ناكامى دولت موقّت، ناگهان در واپسین سالهاى زندگى او - 85 سالگى - تجدید نظر و تغییر و تحوّلى روى داد و به تبلیغ عرفگرایى و جدایى دیانت از سیاست پرداخت و هفت دلیل شگفتآور به نفع آن ساخت. پرسش اصلى آن است كه آیا دلیلهاى هفتگانه مذكور، استدلال است یا اعتراض؟ مقصود آن است كه آیا این اظهار نظر، نظریه و دیدگاه جدیدى را مىرساند كه بازرگان بر اساس اندیشه و تجزیه و تحلیل اطلاعات علمى به آن دست یافته است و یا این اظهار نظر، دیدگاه جدیدى نیست بلكه نوعى اعتراض سیاسى به مخالفان است كه بر اثر ناكامى در صحنههاى مدیریتى و اجرایى پدید آمده و در آن، وضع مطلوب شرح داده مىشود و وضع موجود، مورد نقد قرار مىگیرد. براى رسیدن به پاسخ این پرسش، بعد از اشارهاى به نظریه آخرتگرایى، ابتدا ادلّه مذكور را بیان كرده و بعد نقد مىكنیم و آن گاه تحلیلى عرضه خواهد شد كه مىتواند پاسخى به این پرسش باشد.
آخرتگرایى و هدف بعثت
یكى از «نظریههاى مهمّ در بحث هدف بعثت پیامبران»12، آخرتگرایى است. خلاصه این نظریّه را مىتوان به این ترتیب بیان كرد: پیامبران آسمانى آمدهاند تا مردم را از ظلمات جهل و شهوات مادّى برهانند و آنان را تربیت اخلاقى كنند تا آدمى از زندگى مادّى و مادّیات چشم بپوشد و زندگى اخروى و روز قیامت را فراموش نكند. پس رسیدن به سعادت آن جهانى و معنوى، هدف اصلى بعثت پیامبران الهى است. در این نظریّه با اصالت دادن به آخرت و امور اخلاقى و معنوى، نفى تأمین سعادت مادّى و دنیوى استنتاج مىشود. در این نظریّه یا نظریّهها گاه تأمین رفاه مادّى و دنیوى، بدون اصالت و اهمیّت و مسئلهاى عرضى و طفیلى تلقّى مىگردد و گاه تصریح مىشود كه پیامبران فقط براى تحصیل سعادت اخروى آمدهاند و كارى به امور اجتماعى و سیاست و حكومت و فرهنگ و اقتصاد و... ندارند و این گونه مسائل را به خود مردم وا گذاردهاند تا هر چه خود مىپسندند انجام دهند. این آخرتگرایان ادّعا دارند كه وحى و دین، مسئلهاى متعالى، قدسى، روحى و روحانى است و براى آگاهى بر مسائل مرگ و بعد از مرگ و بهشت و جهنّم است و ارتباطى به حكمرانى و دنیادارى و سایر امور مادّى ندارد. آنان اظهار مىكنند كه خدا، دین و پیامبران آسمانى، برتر و والاتر و مقدّستر از آن هستند كه در امور پست و مادّى دنیاى فانى؛ نظر و دخالت كنند و متوجّه این گونه مسائل كوچك و ناپایدار شوند. به نظر مىرسد نكته اصلى مورد نظر در نظریّههاى آخرتگرا؛ همین مطلب اخیر، یعنى سكولاریسم و لائیسیته و تفكیك دین از همه عرصههاى فرهنگى، اقتصادى، حقوقى، سیاسى و اجتماعى است. روشنفكرانى مانند على عبدالرّازق، عبدو فیلالى انصارى، عبدالكریم سروش، بازرگان، مهدى حائرى یزدى و... نظریّه یا نظریّههایى آخرتگرایانه عرضه كردهاند. البتّه بىتردید، تبیین و نقد و تحلیل تمامى مطالب آخرتگرایان؛ كتاب یا كتابهایى مفصّل و جداگانه مىطلبد.13
بازرگان، در بحثى تحت عنوان «آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء» با طرح نظریّهاى آخرتگرا و تصریح به این كه مقصودش از این بحث و گفت و گو، اصرار بر «منحصر دانستن هدف دین به آخرت و خدا و تفكیك رسالت انبیا از سیاست و اداره دنیا» است؛ هفت دلیل به نفع نظریّه مقبول خود مىآورد. این ادلّه بیشتر ناظر به تبعات منفى و سوئى است كه به پندار ایشان در صورت پیوند بین «رسالت پیامبران آسمانى» و «اداره و تدبیر دنیا و جامعه انسانى» پدیدار مىگردد.
استدلالهاى هفتگانه و نقد آن
استدلالهاى هفتگانه مذكور بنا بر تقریر مهندس بازرگان چنین است:
1. تبدیل توحید به شرك
وقتى بهبود زندگى فرد و اجتماع و مدیریت مطلوب دنیا پا به پاى آخرت و خدا، هدف و منظور دین قرار گرفت و مورد علاقه و عقیده شد، از آن جا كه به طور كلى اهداف و معبودهاى بشرى منضمّ شده به خداوند یكتا، محسوس و مأنوس انسانها و در دسترس آنها قرار مىگیرد و راحتتر و زودتر مورد توجّه و تمایل واقع مىشوند، اخلاص در دین و عبودیّت خدا در محاق رفته، پس زده و فراموش مىشود. و بدین وسیله توحید، تبدیل به شرك - با همه آثار و مظالم و مفاسد هلاكتبار آن - گردیده، دیانت و دیندارى از اصالت و خاصیّت مىافتد.14
نقد دلیل اول: در دلیل اول (تبدیل توحید به شرك) ایشان پنداشتهاند كه اگر اهداف بعثت؛ اصلاح امور دنیوى را نیز شامل شود، توحید تبدیل به شرك مىگردد! دلیل اول ایشان ادّعایى بیش نیست و پشتوانه استدلالى ندارد. باید توجّه كرد كه تحصیل سعادت اخروى و تقرّب به خداى تعالى اصالت دارد و چیزى در عرض آن قرار داده نمىشود تا شرك شمرده شود. اصلاح امور دنیوى در طول پرستش خداى متعال و آباد ساختن آخرت است و با آن تعارض و تزاحمى ندارد. سخن اصلى نظریّههاى جامعیّتگرا و نظریّه برگزیده آن است كه براى تحصیل هدف اصلى (عبادت و تقرّب به خداى كریم) پیامبران باید زمینهها و مقدّماتش را نیز فراهم سازند و دنیاى مردم را بر اساس قوانین شریعت الهى سامان دهند تا مردم، توحید را دریابند و بتوانند از طاغوت اجتناب كنند. انبیاى آسمانى، قسط و عدالت اجتماعى را اقامه مىكنند تا زمینه عبادت واقعى خداوند متعال و تحقّق توحید نظرى و عملى در جامعه انسانى هر چه بیشتر آماده گردد. دنیاى مذموم عبارت از فریفته شدن به زینتها و لذات و شهوات مادّى و فراموش كردن آخرت است و اگر كسى دنیا را وسیله و پلى براى رسیدن به سعادت اخروى و عبادت خداوند قرار دهد، نه تنها مشمول هیچ مذمتى نیست بلكه شایسته تحسین نیز است. همان طور كه رسول اكرم(ص) فرمود: «لا تسبّوا الدنیا فنعمت مطیّة المؤمن فعلیها یبلغ الخیر و بها ینجو من الشّرّ».15
و امیرالمؤمنین على(ع) وقتى شنید كسى دنیا را مذمّت مىكند او را مورد انتقاد قرار داد و فرمود: «... ان الدّنیا دار صدق لمن صدقها و دار عافیة لمن فهم عنها و دار غنى لمن تزوّد منها و دار موعظة لمن اتّعظ بها، مسجد احبّاء اللَّه و مصلّى ملائكة اللَّه و مهبط وحى اللَّه و متجر اولیاء اللَّه اكتسبوا فیها الرّحمة و ربحوا فیها الجنة فمن ذا یذمّها و قد آذنت ببینها و نادت بفراقها...».16
و حضرت امام باقر(ع) در تفسیر آیه «وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِینَ»، دنیا را مصداق آن شمرد.17
2. انصراف از دین و سلب امید و ایمان
از آن جا كه مكاتب توحیدى و رسالت انبیا و شریعتها، نه براى جوابگویى به مسائل علمى و عملى جهان بىنهایت گسترده و مرموز به وجود آمده و نه به منظور درمان دردهاى آدمى و مشكلات دنیایى نازل گردیده است و چنین انتظار و ادعا، پشتوانه محكم و مستندى در كتاب و سنّت نداشته، صرفاً مخلوق آمال و افكار بشرى است، وقتى مردم مؤمن و مخصوصاً جوانان پرشور و امید، مواجه با ناتوانى و عجز ادیان گردند و ببینند كه متصدیان و مدافعان ناچار مىشوند به اصلاح و التقاط یا اعتراف به عجز بپردازند، نسبت به اعتقادات خود سرد و بدبین مىگردند.18
نقد دلیل سوم: در این دلیل (انصراف از دین و سلب امید و ایمان)، بازرگان ادّعاى دیگرى را مطرح مىكند و آن؛ سلب امید و ایمان مردم نسبت به دین است. مىپرسیم: به نظر شما چرا چنین نتیجهاى اتّفاق مىافتد؟ ایشان پاسخ مىدهد: زیرا اگر پیامبران نتوانند وضع جامعه را اصلاح كنند؛ طبیعى است كه مردم دلسرد مىشوند! پس بهتر است از اول وارد دنیا نشوند! مىپرسیم: چرا فرض منفى (شكست پیامبران) را مطرح مىكنید؟! در حالى كه پیروزى آنان با نظر به كمالات و توانایىهاى متعدّدشان، طبیعى و منطقى به نظر مىرسد. ایشان در جواب و به عنوان استدلال، مدّعا را تكرار مىكند و مىگوید، زیرا «مكاتب توحیدى و رسالت انبیا و شریعتها، نه براى جوابگویى به مسائل علمى و عملى جهان بىنهایت گسترده و مرموز به وجود آمده و نه به منظور درمان دردهاى آدمى و مشكلات دنیایى نازل گردیده است». واقعاً این گونه دلیل آوردن شگفتآور است! زیرا در آن هیچ استدلالى بیان نمىشود و ادّعا، بار دیگر به منزله دلیل تكرار مىگردد. این گونه استدلال كردن همان است كه در منطق، «مصادره به مطلوب» نامیده مىشود و یكى از انواع مغالطات است.
3. تصرّف دین و دولت به دست رهبران شریعت
زیان دیگر، نتایج معكوس و تجربیات تلخى است كه از تصرف دین و دولت به دست رهبران شریعت حاصل مىشود... هزار سال ریاست بلامنازع دینى پاپها و حاكمیت قهار كلیساى كاتولیك بر پادشاهان و اشراف و مردم اروپاى قرون وسطى، یادگارى جز جهل و تاریكى، ركود و عقبماندگى و اختناق افكار یا انگیزیسیون وحشتناك به جا نگذاشت، ضمن آن كه سرخوردگى و فرار از دین و خدا و بازگشت به فرهنگ یونانى به وجود آورد كه همراه با تجدّد ضدّ مذهبى بود.19
نقد دلیل سوم: در دلیل سوم (تصرّف دین و دولت به دست رهبران شریعت)، بازرگان با استشهاد به وقایع تاریخى مانند حاكمیّت كلیسا در قرون وسطى و منفوریّت جهانى آن، كوشیده است كه نسبت به حاكمیّت پیامبران بر امور سیاسى و دنیوى و اصل حكومت دینى به طور كلّى و در هر زمان و مكان و مكتبى؛ انزجار و تنفّر روحى ایجاد كند. چنین دلیلى بیش از هر چیزى، شگرد تبلیغى و جنگ روانى است. تصرّف دین و دولت به دست رهبران شریعت، نه تنها اشكالى ندارد، بلكه از آن نظر كه رهبران شریعت (پیامبران آسمانى) معصوم از گناه و اشتباه هستند، آرمان و ایدئال هر انسان كمالجویى شمرده مىشود و در این صورت، عالىترین و برترین نظام سیاسى و حكومتى ممكن پدید مىآید. و اگر منظور از «رهبران شریعت»، عالمان و روحانیان و فقهاى اسلامى هستند، در این صورت نیز اولویّت و ترجیح ریاست و حكومت فقیه و اسلامشناس عادل و آگاه بر مصالح انسانى و الهى، براى هیچ پژوهشگر منصفى پوشیده نیست. و البتّه همه افراد جامعه اسلامى و به ویژه خبرگان امت، وظیفه خیرخواهى و نصیحت و امر به معروف و نهى از منكر را نسبت به یكدیگر و حتّى حاكمان و رهبران سیاسى و دینى بر عهده دارند.
اگر اربابان كلیسا اشتباه و ظلم كردند؛ كه البته چنین است، از سوى دیگر فراموش نكنیم كه راندن اهل ایمان و معرفت و فقیهان عادل و اسلامشناسان باتقوا از عرصه سیاست و اداره جامعه و سپردن مسئولیت به دیگران نیز، ناروا و ترجیح مفضول بر فاضل و ستمى بزرگ بر همگان و اشتباه و ظلمى دیگر است.
4. كالاى شیطان یا دین خدا
اسلامى كه با پشتوانه قدرت و روش اكراه، پیش برود بیشتر، كالاى شیطان است تا دین خدا... نازل كننده قرآن و فرستنده پیامبران، نخواسته و نمىخواهد كه آیین او جز از طریق اختیار و آزادى، با حفظ كرامت انسانى و با پشتوانه ارشاد و علم ارائه و اجرا گردد. نام اسلام هم ریشه با تسلیم است، ولى نه تسلیم آمرانه و اجبارى، بلكه تسلیم داوطلبانه عارفانه و عاشقانه، با سلام و صفا و رضا. اساس دعوت انبیا نیز بر محبّت و معرفت بنا شده است... .20
نقد دلیل چهارم: این دلیل (كالاى شیطان یا دین خدا) آزادى را شرط لازم براى پیشبرد اهداف پیامبران مىشمارد و از سوى دیگر ادّعا مىكند كه اگر پیامبران حاكم گردند، چون قدرت دارند پس بىتردید راه دیكتاتورى و زورگویى در پیش مىگیرند و مردم را ملزم به اجراى فرامین خود مىكنند! و در این صورت، دین با روش اكراه و اجبار، تفهیم و تبلیغ مىشود و پیش مىرود؛ و این دیگر دین مطلوب خدایى نیست، بلكه فریب و كالاى شیطان است. گویى چنین فرض شده كه سرنوشت محتوم و سیاه هر قدرت سیاسى - دیر یا زود و خواهى و نخواهى - آن است كه به فساد و ظلم و جور و توتالیتاریسم ختم گردد و بر اساس این تلازم كلّى، دیگر هرگز نمىتوان فرض جمع بین «حضور در عرصه ریاست و حكومت و قدرت سیاسى» و «تقوا و پرهیزكارى و رعایت عدالت و آزادى و كرامت انسانى» را فرضى معقول و باور كردنى دانست.
براى بررسى و نقد این دلیل، نخست باید بین چند گزاره تفكیك كرد:
1. «پیامبران الهى، هرگز دین خدا را بر مردم تحمیل نمىكنند و از روش اكراه و اجبار بهره نمىگیرند». این گزاره، درست و قابل دفاع است. فرستادگان آسمانى نیازى به ورود از دیوارها ندارند، آنان از قلبها وارد مىشوند و عقلها را تسخیر مىكنند، پس احتیاجى به غلبه بر اجسام ندارند. این گزاره اگر به صورت انشایى و باید و نباید نیز بیان گردد، مطلوب و پذیرفتنى است.
2. «خداى تعالى هرگز نمىخواهد كه انسانها به واسطه اجبار و تحمیل حاكمیّت و قدرت سیاسى، به دین آسمانى ایمان بیاورند، بلكه فقط ایمان آزادانه و با آگاهى و اختیار مورد نظر و اراده خداوند حكیم است». این گزاره نیز كاملاً صحیح و معتبر است و نه تنها هیچ اشكالى ندارد بلكه به روشنى از برخى آیات قرآن كریم مانند «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»21 و «لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ»22 نیز استفاده مىشود. و به تعبیر استاد شهید مطهرى:
اگر امام به حقّ را مردم از روى جهالت و عدم تشخیص نمىخواهند، او به زور نباید و نمىتواند خود را به مردم به امر خدا تحمیل كند. لزوم بیعت هم براى این است.23
3. «اگر پیامبران آسمانى؛ حاكمیّت و اداره جامعه را بر عهده گیرند، مردم را با روش اكراه و اجبار و با زور شمشیر و سرنیزه، وادار و مجبور به پذیرش دین مىكنند». این گزاره ادّعایى بیش نیست و هیچ دلیلى بر صحّت آن اقامه نشده است. معلوم نیست كه مهندس بازرگان ادّعاى علم غیبى دارد و یا صرفاً بر اساس سوء ظنّ به حضور و فعالیت سیاسى پیامبران معصومعلیه السلام گرفتار چنین پندارى شده است. و اگر مقصود و مشكل ایشان، حكومت دینى عالمان و فقیهان اسلامى و ولایت فقیه است؛ در این فرض هم جواب روشن است. هیچ فقیه و اسلامشناس عادلى مردم را با زور و تهدید و ارعاب و اجبار وادار به پذیرش اسلام و ایمان نمىكند. در هر حال، هیچ تلازمى بین حاكمیّت سیاسى مؤمنان و دینداران و استفاده از روش اجبار و اكراه و خشونت غیر قانونى وجود ندارد.
5. دین براى دنیا یا ترك دنیا به خاطر دین
دین براى دنیا یا ترك دنیا به خاطر دین، دو حالت افراط و تفریط در دین است. این دو شعار در حقیقت، دو روى سكه واحدى هستند كه به دست بشرى جاهل در ضرّابخانه شیطان، قالب خوردهاند... یك روى سكه، نقش متفكّرین نزدیكنگر و انسان دوستان نارس را دارد كه تصور كردهاند تعلیمات و تلقینات ادیان الهى به خاطر بهبود بخشیدن به زندگى افراد و حسن اداره اجتماعات بوده است. روى دیگر سكه، تصاویر زاهدهاى رهبان صفت و تارك دنیاهاى مرتاض مسلك را نشان مىدهد. كسانى كه دنیا و خوشىهاى آن را دامهاى شیطان براى گمراهى و گناه كردن انسانها دانسته، معتقدند باید از تمام آنها پرهیز كرد و نفس اماره را به سختى و مشقت و محرومیت انداخت!24
نقد دلیل پنجم: این دلیل (دین براى دنیا یا ترك دنیا به خاطر دین) بر آن تأكید مىكند كه استفاده ابزارى از دین و وسیله قرار دادن آن براى رسیدن به مطامع حقیر دنیوى به هیچ روى صحیح نیست و از سوى دیگر نباید در مذمّت دنیاى فانى افراط كرد و هرگز نباید بین دیندارى و اسلام و بهرهگیرى معقول و معتدل از نعمتهاى دنیوى، تقابل و تضادّى ایجاد كرد. اسلام همه مؤمنان را به اعتدال مىخواند و از افراط و تفریط پرهیز مىدهد. در نقد این دلیل باید یادآورى كرد كه توصیه به رعایت اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط در هر موردى و به ویژه در باب ارتباط دیندارى و زندگى دنیوى كاملاً درست و پذیرفتنى است، همان طور كه مسئله نفى استفاده ابزارى از دین براى رسیدن به شهوات و لذّات دنیوى و مادّى، جاى تردید ندارد و صحیح است، اما مطلب اصلى در بحث حاضر آن است كه این گزارههاى مقبول و سودمند، چه ارتباطى با ادّعاى شما دارد؟! روشن است كه باید بین دلیل و مدّعا، ربط منطقى وجود داشته باشد و هر مطلب صحیحى نمىتواند دلیل بر هر مدّعایى قرار داده شود. درست است كه «آب در صد درجه به جوش مىآید و در صفر درجه یخ مىبندد». اما از این گزاره مطابق با واقع نمىتوان به این نتیجه رسید كه مثلاً «اسلام با دموكراسى، سازگار / ناسازگار است». زیرا بین این دو (دلیل و مدّعا) پیوند محتوایى وجود ندارد.
6. پیامبران؛ خبردهندگان قیامت و آخرت
اعتقاد به این كه پیامبران خدا صرفاً خبردهندگان و تدارك كنندگان قیامت، آخرت و معرفى كنندگان خالق یكتا بودهاند. دنیا چیزى جز مزرعه و كشتزار یا میدان فعالیت و تربیت آدمى براى حیات جاودان و خدایى شدن انسان نمىباشد، ضرورتى است نیروبخش براى بقاى دین و دنیا و نگاهدارى انسانها، در چنین روزگار سراسر رنج و ملال.25
نقد دلیل ششم: وضع این دلیل (پیامبران؛ خبردهندگان قیامت و آخرت) نیز بسیار روشن است زیرا در آن هیچ دلیلى جز تكرار ادّعاى ایشان بیان نشده است. ادّعاى اصلى و مورد بحث و نقد ایشان آن است كه «پیامبران الهى وظیفهاى در باب سیاست و حكومت و امور دنیاى مادّى ندارند». خواننده منتظر است كه استدلال و دلیلى به نفع این فرض و ادّعا مطرح گردد، ولى نویسنده محترم، طفره مىرود و به جاى بیان استدلال قابل قبول، بار دیگر خودِ ادّعا را با بیان و عباراتى متفاوت عرضه مىدارد و اعتقاد به آن را ضرورتى نیروبخش براى بقاى دین و دنیا و نگاهدارى انسانها، در چنین روزگار سراسر رنج و ملال مىشمارد. حال اگر پرسیده شود كه چرا و با كدام استدلال و دلیل معتبر چنین ادّعایى را اظهار مىدارید؟! در كلام بازرگان، هیچ پاسخى براى آن نمىتوان یافت. در حقیقت، این گونه دلیل آوردن را باید مصداق بارزى براى «مغالطه مصادره به مطلوب» شمرد كه در آن به این صورت استدلال مىشود: «الف، ب است». چرا؟ زیرا: «الف، ب».
7. زیان تفكّر دین براى دنیا
اما مسئله مهمتر، زیان سنگینى است كه طرز تفكّر «دین براى دنیا» به بار مىآورد. انتظار یا اعتقاد به این كه بعثت پیامبران و تعلیمات آنان - كلّاً یا ضمناً - به خاطر اصلاح انسانها و اداره صحیح امور فردى و اجتماعى آنها در دنیا است و ادیان توحیدى، علاوه بر اصول و احكام عبادى، جامع اندیشهها و رهنمودهاى لازم براى بهبود زندگى افراد و جوامع بشرى هستند، باعث مىشود كه مؤمنین و علاقهمندان، احساس وظیفه و نگرانى نكنند و درباره مسائل و مشكلات خود، اجتماع و جامعه بشرى به امید این كه دستورالعمل و پاسخ این وظایف و مسائل در دین آمده است. در صدد تدبیر، فعالیت و تلاش خارج از احكام دین بر نیایند، بلكه كافى خواهد بود كه در انجام حدود و وظایف شرعى، مراقبت لازم به خرج دهند تا دنیا و آخرتشان به وجه احسن تأمین گردد؛ بدون آن كه احتیاج به كسب دانشها و كنجكاوى و تفحّص در مسائل و قوانین طبیعت و خلایق داشته باشند و به بسط روابط با دنیاى خارج خودشان و اكتشافات و اختراعات براى چارهجویى مشكلات فزاینده زندگى و دنیا بپردازند... .26
نقد دلیل هفتم: این دلیل (زیان تفكّر «دین براى دنیا») ادّعا دارد كه اگر پیامبران، وظیفه و مسئولیت برقرارى قسط و عدالت اجتماعى و اداره دنیا را نیز بر عهده داشته باشند؛ نتیجه آن، تنبلى و كسالت مردم مىشود و انسانها دست از تولید و فعالیت و جست و جوى علم و... برمىدارند و به امید آن كه پیامبران؛ همه امور را سامان دهند؛ تمامى فعالیّتهاى لازم و مفید اجتماعى تعطیل مىگردد. دلیل هفتم بازرگان نیز، ادّعایى بیش نیست. اگر پیامبران وظیفه برقرارى قسط و عدالت اجتماعى را بر عهده دارند؛ وجود چنین مسئولیتى براى آنها، هرگز به این معنا نیست كه دیگران مسئولیت و وظیفهاى ندارند. بنابراین، افزون بر پذیرش اهمیّت و ارزشمندى وحى و وظایف پیامبران الهى در سعادت دنیوى و اخروى؛ ارزش و اعتبار حسّ و تجربه و عقل و مسئولیت همه مردم در زندگى فردى و خانوادگى و اجتماعى نیز هر كدام به جاى خود محفوظ و مقبول است و هیچ یك جاىگزین دیگرى نمىشود. شاهد این مطلب، زندگى و سیره رسول اكرم حضرت محمدصلى الله علیه وآله است كه خود علاوه بر انجام وظایف معنوى و اخروى و دعوت مردم به توحید و عبادت خداى تعالى، حاكمیّت سیاسى جامعه اسلامى را بر عهده گرفت و به ایجاد قسط و عدالت اجتماعى پرداخت و با این همه؛ مردمان را به جهاد اصغر و اكبر و كار و فعالیّت هر چه بیشتر مىخواند و مىفرمود: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعیّته».27
در پایان به نظر مىرسد نكته اصلى در مورد تمامى هفت دلیل آن است كه ایشان بیش از آن كه به تحقیق بپردازد به تبلیغ اهتمام ورزیده است و جز تكرار مدّعا و بیانهاى متعدّد براى یك فرض، استدلال و تحلیلى ندارد28 و این نكته نشان مىدهد كه مطالعه و اندیشه او را به چنین رأیى نرسانده، بلكه مخالفتها و تلخكامىهاى سیاسى او را به چنین موضع و اعتراضى كشانده است. و سرانجام روشن است كه هیچ ادّعایى با تكرار آن ثابت نمىشود و پژوهشگر حقّ دارد، مطالبه دلیل كند و به تعبیر قرآن كریم: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ».29
نقد آخرتگرایى
بعد از نقد هفت دلیل مذكور، نگاهى كاملتر به آخرتگرایى مىافكنیم و مقصود اصلى و ادّعاى نهایى طرفداران این نظریه را تجزیه و تحلیل مىكنیم تا قوت یا ضعف آن آشكار شود. ممكن است مقصود اصلى آخرتگرایان؛ صرفاً یكى از گزارههاى ذیل باشد:
1. «سعادت معنوى و اخروى، اصالت و اهمیّت فوق العاده دارد و هدف اصلى بعثت پیامبران است و سعادت مادّى و دنیوى هدف اصلى نیست. دنیا مقدّمه و مزرعه براى آخرت است».
2. «قدرت سیاسى در هر جامعهاى، حتّى جامعه اسلامى ممكن است آلوده به فساد (اخلاقى، اقتصادى و...) گردد. بنابراین لازم است همگى به ارزش بىبدیل سعادت اخروى توجّه كنیم و مغرور و فریفته لذّات و شهوات دنیاى فانى نشویم».
3. «اگر افراط شود و دین از قلمرو خود خارج گردد و جاى عقل و تجربه بشرى را بگیرد و به جاى آن داورى كند، تبعات و نتایج اسفبارى به وجود مىآید، مانند آن چه براى ارباب كلیسا در قرون وسطى روى داد».
4. «هدف دین و بعثت پیامبران فقط تذكّر و ارشاد است تا مردم، آخرت و خدا را فراموش نكنند و غرق دنیا و مادّیات نگردند. و انبیاى الهى هیچ مسئولیتى درباره سیاست و اداره دنیا ندارند».
نقد و نظر: اگر مقصود آخرتگرایان تأكید بر گزاره یك باشد؛ در این صورت باید اذعان كرد كه هیچ اشكالى بر آن وارد نیست و نظریه برگزیده نیز مطلبى در مخالفت با آن بیان نمىكند. البتّه در این فرض، دیگر اختلاف معنوى و جدّى بین نظریه آخرتگرا و نظریه برگزیده باقى نمىماند. و اگر مقصود آخرتگرایان تأكید بر گزاره دو باشد؛ در این صورت نیز اشكالى نیست و نكته درست و قابل قبولى ذكر شده است و در واقع؛ توصیهاى اخلاقى بیان كردهاند كه شاید بتواند مایه تذكّر و تنبّه براى مردم و مسئولان شود. هر چند در تأیید و ادامه این توصیه و تذكّر اخلاقى، مىتوان بحثهاى مفید دیگرى مانند راههاى كنترل برونى و درونى قدرت سیاسى از نظر اسلام و نهادینه و قانونمند كردن آن و... را مطرح ساخت؛ امّا باید توجّه كرد كه این تذكّر و توصیه و بحثها، همگى باارزش، ولى خارج از موضوع مورد بحث هستند و در این فرض نیز اختلاف بین نظریه آخرتگرا و نظریه برگزیده؛ ظاهرى و لفظى مىشود. و اگر مقصود آخرتگرایان تأكید بر گزاره سه باشد؛ در این صورت نیز اشكالى نیست و یادآورى و تذكّر سودمند دیگرى مطرح شده كه البتّه بیشتر جنبه روانشناسى اجتماعى دارد و علل و زمینههاى ناهنجارىهاى جامعه را وارسى مىكند. به راستى افراط و تفریط در هر مسئله فردى یا اجتماعى، زیانبار و موجب پشیمانى است. نباید تردید كرد كه هر كدام از دین و عقل و تجربههاى بشرى به اندازه و در جاى خود مفید و ضرورى هستند و هیچ یك جاىگزین دیگرى نمىشود. لكن با پذیرش همه آن چه گفته شد، باید دانست موضوع و سؤال اصلى این پژوهش، مطلب دیگرى است و در این فرض نیز دعوا لفظى مىشود. امّا اگر مقصود جدّى آخرتگرایان تأكید بر گزاره چهار باشد؛ دیگر اختلاف لفظى و ظاهرى نیست و كاملاً معنوى و حقیقى است. و همین گزاره چهارم است كه به هیچ روى، مورد پذیرش نظریّههاى جامعیّتگرا و نظریّه برگزیده نیست. در واقع گزاره چهارم، همان نظریه معروف سكولاریسم است كه نقد و بررسى آن فرصتى بس فراخ مىطلبد. در این جا برخى از نقدها و نكتهها در باب این گزاره به اختصار یادآورى مىشود:
1. دلیل، اخصّ از مدّعاست. به بیان دیگر این ادّعا دو جنبه دارد: جنبه ایجابى (هدف بودن سعادت آخرت) و جنبه سلبى (نفى هدف بودن رفاه دنیوى و تأمین عدالت اجتماعى). ادلّه صاحبان این نظریه تنها جنبه ایجابى را اثبات مىكند، امّا از اثبات جنبه سلبى آن عاجز است. براى پذیرش این گونه نظریهها نمىتوان به اثبات طرف موافق اكتفا كرد بلكه باید طرف مخالف نیز ابطال شود تا نظریه انحصارگرا (انحصار هدف بعثت در آباد ساختن آخرت) اثبات گردد. اشكال این مدّعیان، آن است كه مىخواهند از «اثبات شىء»؛ «نفى ما عدا» را استنتاج كنند، امّا مىدانیم كه تلازمى بین این دو نیست. اگر كسى بپذیرد كه یا دنیا هدف بعثت است یا آخرت، یعنى این دو مانعة الجمع هستند، در این صورت مىشود از هدف بودن آخرت؛ نفى هدف بودن دنیا و بالعكس را نتیجه گرفت. ولى این مطلب (مانعة الجمع بودن دنیا و آخرت) دلیلى ندارد و مىشود هر دو هدف قرار داده شوند.
2. این نظریه علاوه بر مخالفت با سیره عملى پیامبران آسمانى، با آیاتى كه هدف پیامبران را برقرارى عدالت اجتماعى و مبارزه با طاغوت و فرعونها مىشمارد، در تعارض آشكار قرار دارد. اگر انبیاى الهى هیچ مسئولیّتى درباره سیاست و اداره دنیا ندارند؛ پس آیاتى از قبیل آن چه در ذیل مىآید، چه معناى خردپذیرى دارند و براى برآوردن كدام غرض حكیمانه نازل شدهاند؟!
«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ».30 به راستى [ما] پیامبران خود را با دلایل آشكار روانه كردیم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهایى است، پدید آوردیم تا خدا معلوم نماید چه كسى در نهان او و پیامبرانش را یارى مىكند، آرى خدا نیرومند شكستناپذیر است. «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَیْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِینَ».31 و در حقیقت در میان هر امتى فرستادههایى برانگیختیم [تا بگوید ]خدا را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید پس از ایشان كسى است كه خدا [او را] هدایت كرده و از ایشان كسى است كه گمراهى بر او سزاوار است، بنابراین در زمین بگردید و ببینید فرجام تكذیب كنندگان چگونه بوده است و... .
3. گذشت كه استدلالهاى مهندس بازرگان بیشتر ناظر به تبعات منفى و سوئى است كه به پندار ایشان در صورت پیوند بین «رسالت پیامبران آسمانى» و «اداره و تدبیر دنیا و جامعه انسانى» پدیدار مىگردد. اگر مراد ایشان از این استدلالها، تأیید و تأكید بر همه یا هر یك از گزارههاى یك (اصالت آخرت) و دو (تذكّر اخلاقى) و سه (تقبیح جاىگزینى هر یك از دین و عقل و تجربه به جاى یكدیگر) باشد؛ همان طور كه گذشت، این نكتهها درست و قابل دفاع است و هیچ اشكالى در میان نیست و اما اگر مراد جدّى ایشان، تبیین و اثبات گزاره چهار (سكولاریسم) باشد؛ مىتوان پرسید: آیا تلازمى بین این آثار و نتایج ناپسند و دخالت پیامبران در سیاست و اداره دنیا وجود دارد؟! اگر مدّعى ملازمه هستید با كدام استدلال آن را اثبات مىكنید؟ با اندكى دقّت و تدبّر روشن مىگردد كه هیچ یك از دلیلهاى هفتگانه مذكور توان اثبات گزاره چهارم را ندارد و نهایت چیزى كه مىتوان از آن استفاده كرد عبارت از قرائن و شواهد و تأییدهایى بر گزارههاى اول و دوم و سوم است.
پىنوشتها
1. دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه آزاد واحد قم و دانشحوی كارشناسی ارشد روابط بین الملل دانشگاه آزاد واحد تهران مركز .
2. سعید برزین، زندگىنامه سیاسى مهندس مهدى بازرگان، (تهران: نشر مركز، 1374)، ص 89.
3. براى مثال، بازرگان در كتاب مطهرات در اسلام كوشید تمامى حكمهاى طهارت و نظافت اسلامى را از منظر تصفیه بیوشیمى و بر طبق قوانین فیزیك و شیمى و فرمولهاى ریاضى، توصیف و تبیین كند. و «عشق و پرستش» نیز تلاشى براى تفسیرى ریاضى و ترمودینامیك از عبادت و تقوا بود.
4. سعید برزین، همان، ص 35.
5. جالب است كه مهندس بازرگان با طرح ادّعاى تقابل بین استدلال عقلى و فلسفه و حكمت اسلامى از سویى؛ و پیشرفت دین و ترقّى جوامع انسانى از سوى دیگر و این كه چنین فلسفه و حكمتى از جانب امامان اطهار(ع) مذمّت شده؛ به حدیث «الحكمة ضالة المؤمن». استناد و استشهاد كرده؛ چون پنداشته است كه امام معصوم(ع) مىخواهد حكمت را نفى و طرد كند و آن را مایه ضلالت و گمراهى مؤمن بشمارد! با آن كه این كلام؛ مطلب مشهورى است و معناى روشنى نیز دارد و چند روایت با همین مضمون وارد شده است و ادامه این روایتها، معناى آن را آشكارتر مىكند: «فخذوا الحكمة و لو من اهل النّفاق»، و «فاطلبوها و لو من اهل الكفر» و... امّا با این همه؛ این نویسنده و نواندیش معاصر دوران ما تفاوت بسیار آشكار بین ضالّة (از باب ثلاثى مجرّد، به معناى گم شده) و مضلّ و مضلّة (از باب ثلاثى مزید فیه - باب إفعال - به معناى گمراه كننده) را درنیافته است! ر.ك: مهدى بازرگان، راه طى شده، دومین نشریّه انجمن اسلامى دانشجویان، ناشر: كتابخانه سقراط، 1327ش. ص 64. امّا در چاپ جدید این اثر در مجموعه آثار، مباحث بنیادین (راه طى شده، عشق و پرستش و ذرّه بىانتها)، استشهاد به این روایت حذف شده است! و این نكته نشان مىدهد كه ناشر محترم نیز متوجّه شده است كه اشتباه آشكار مؤلّف گرامى، قابل توجیه و چشمپوشى نیست. ر.ك: مهدى بازرگان، مجموعه آثار، ج 1، مباحث بنیادین (راه طى شده، عشق و پرستش و ذرّه بىانتها)، بنیاد فرهنگى مهندس مهدس بازرگان، انتشارات قلم، چاپ اول، 1377ش، ص 106.
6. مراحلى كه بازرگان در كتاب راه طى شده براى تحوّل اندیشه بشرى بیان مىكند در حقیقت همان مراحل سهگانه اگوست كنت - فیلسوف فرانسوى و پدر پوزیتیویسم - است. و البته بازرگان - بر خلاف اگوست كنت - متدین به دین الهى است. ر.ك: دانشنامه جهان اسلام، جمعى از نویسندگان، بنیاد دایرة المعارف اسلامى، تهران، ج 1، ص 448.
7. افزون بر كتاب راه طى شده، مىتوان به آثارى چون «باد و باران در قرآن» و «عشق و پرستش» رجوع كرد. براى نقد و بررسى دیدگاه حسّى و پوزیتیویستى بازرگان بنگرید به علامه سید محمدحسین طباطبایى، اصول فلسفه و روش رئالیسم، با مقدمه و توضیحات استاد مطهرى، منتشره در مجموعه آثار استاد شهید مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، ج 6، چاپ نهم، 1382ش، ص 893 - 898.
8. ر.ك: مهدى بازرگان، مجموعه آثار، ج 8، ص 360 - 361.
9. همان، ص 364.
10. همان، ص 365 - 366.
11. همان، ج 8، ص 379 - 383.
12. مهمترین نظریهها در باب هدف بعثت پیامبران الهى را مىتوان از منظر ارتباط با زندگى اجتماعى انسان؛ در سه گروه آخرتگرا، دنیاگرا و جامعیّتگرا طبقهبندى كرد. در نظریه(ها)ى گروه اول و دوم، غرض از ارسال رسل در یكى از دو منظور رفاه دنیوى و مادى یا سعادت اخروى و معنوى منحصر مىگردد، امّا در نظریه (ها)ى گروه سوم هیچ انحصارى نیست و تلاش مىگردد بین آن دو جمع شود.
13. براى تفصیل و آگاهى بیشتر بنگرید به عبداللَّه جوادى آملى، نسبت دین و دنیا؛ بررسى و نقد نظریّه سكولاریسم، (مركز نشر اسراء، چاپ اوّل، 1381)؛ احمد فرامرز قراملكى، مبانى كلامى جهتگیرى دعوت انبیاء، (پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، چاپ اوّل، 1376)؛ عبدالحسین خسروپناه، انتظارات بشر از دین، (پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، چاپ اوّل، 1382) و گستره شریعت، (دفتر نشر معارف، چاپ اوّل، 1382).
نطق ناتمام مهندس بازرگان پیرامون انتخابات آزاد در مجلس اول
راجع انتخابات مجلس آینده می خواهم صحبت کنم. نهضت آزادی اولین گروهی خواهد بود که با مقابله با استبداد و رجعت طاغوت خواهد پرداخت. اما آرمان مشترک، یعنی مثلث مقدس آزادی ملت، استقلال مملکت، استقلال جمهوری اسلامی با دو اصل مقدس دیگر، یعنی حاکمیت ملی و اجرای قانون اساسی، مخمسی تشکیل می دهند که پنج ضلع آن وابستگی ملازم متقابل با هم داشته، حیات و قوامشان در گروی انتخابات آزاد می باشد.
اگر ما مجلس آزاد مستقلی نداشته باشیم که متعلق و منبعث از تمام ملت باشد، دیر یا زود جمهوری اسلامی مانند سلف خود مشروطیت سلطنتی با حفظ صورت و عنوان، تبدیل به نوعی استبداد و نظام طاغوتی متکی به استیلای خارجی خواهد شد. همیشه و همه جای دنیا استبداد از روزی شروع شده است که یک شاه، یک خاندان، یک طبقه و حتی یک مکتب خواسته است ولو با حسن نیت و به قصد خدمت، خود را یگانه مالک، یگانه مسئول و یگانه مامور بر سایرین تصور و بر جامعه تحمیل نموده، وقعی به رضایت و رای مردم ننهد. در حالیکه مجلس های شورای واقعی و آزادی های اجتماعی، آخرین و بلکه یگانه سنگرهای استقلال کشورها و ضامن بقاء و سعادت ملت ها هستند.
شما نمایندگان محترم و کسانی که زمام امور، فعلاً در اختیارشان است، دو راه در پیش دارید:
اجرای انتخابات در شرایط و جو حاضر
انجام انتخابات واقعاً آزاد و ملی بر طبق قانون اساسی
بدیهی است که در شرایط حاکم و محیطی که روزنامه ها و رسانه های گروهی، راهپیمایی ها و اجتماعات، محاکم و منابر، نهاد ها و جمعه ها حالت انحصاری یک طرفه داشته، مخالفین و معترضین و غیر موافقین، محروم از روزنامه و اجتماعات و سخنرانی های عمومی باشند و در صورت نامزد انتخابات شدن، نگران از حملات و خطرات شدید، خصوصاً در شهرستان ها باشند، با چنین احوال و اشکالات، هیچ انتخاباتی را هیچ آدم منطقی منصف، انتخابات آزاد نخواهد گفت.
عکس العمل طبیعی و معنی دار مردم اگر به حال خود گزارده شوند، تعلل و تقلیل مشارکت است، بنابراین از پشت این تریبون اعلام می نمایم که انتخابات خالی از آزادی و نظارت ملی و مجلس حاصل از آن فاقد کمترین اثر برای اهداف فوق و عاری از اعتبار و ارزش از نظر شرعی و قانونی و حقوقی بوده، هر اکثریتی که آورده شود و هر ادعایی که از استقلال و تایید مردم بنمایند، مردود و باطل است.
انتخابات واقعاً آزاد این است که اسماً و رسماً به دور از تبعیض و تظاهر و از هم اکنون که چند ماه به زمان انتخابات مانده است، اعلام و اجرای آزادی گردیده، اجازه نطق و نوشتن و گرد آمدن، آن طور که قانون اساسی و قانون مطبوعات مقرر داشته است به موافق و مخالف داده شود؛ همه افراد ملت در اظهار عقیده و انتقاد و اعتراض در انتخابات نمایندگان خود آزاد باشند و از تهمت و تهدید... (در این لحظه نطق پیش از دستور مهندس بازرگان به دلیل اعتراض شدید و شعارهای مرگ بر بازرگان نمایندگان و سکوت رضایت آمیز هاشمی رفسنجانی رییس وقت مجلس نا تمام می ماند)
کارگران وارد صحنه می شوند
اثر: تونی کلیف و ایان بیرچال

طغیان دانشجویی در ابتدا برای کارگران ابتکار آفرین شد. آنان بیش از هرکس دیگری از بحران اقتصادی اجتماع فرانسه آسیب دیده اند. برای آنان کار پیدا کردن بسیار مشکل است و اگر هم کاری بیابند، اغلب آینده ای ندارد. آنان از بچگی می آموزند که سرسخت باشند، زیرا که برخورد پلیس با آنان همیشه شکل برخورد با شورشی و "خطاکار" را دارد. آنان از بحران های عقیدتی و اخلاقی جامعه آسیب می بینند.
روز 6 مه، زمانی که دانشجویان ثابت کردند که نه تنها آمادگی مبارزه با پلیس را دارند که توانایی ایستادگی و حفظ موقعیت خود را هم دارند، بود که کارگران جوان به آنان پیوستند. روز 10 مه که به "شب سنگر" معروف است، به تعداد آنان افزوده شد. از آن پس، هزاران کارگر به دیدن دانشگاه سوربن آمده اند. جو انقلابی برای آنان ابتکار آفرین بود؛ یک کارگر میانسال کارخانجات رنو می گفت:
"در چند روز اول، من هر شب پنج یا شش کارگر راـ که اغلب عضو حزب کمونیست بودندـ با اتومبیلم به سوبن می بردم. روز بعد که به سر کار می آمدند، برخوردشان کاملاً فرق می کرد. آنان از طریق دانشجویان و "گروه های سیاسی" آموزش سیاسی ای می دیدند که از حزب کمونیست نیاموخته بودند. جو دانشگاه جوی کاملاً رهایی بخش بود و با جو دیکتاتوری حاکم بر کارخانه کاملاً متفاوت. تظاهرات دانشجویی، محیطی را ایجاد کرده بود که در آن مردم می توانستند شعارهای خود را بسازند. در تظاهرات اتحادیه های کارگری رسمی تنها شعارهای معینی را می توان داد که از قبل از بالا رسیده است. زمانی که کارخانجات رنو اشغال شد، کارگران تغییر کنترل کارخانه را از روش مدیریت با استفاده از تکنیک های مدرن به روش بوروکراسی حزب کمونیست که کاملاً دیکتاتوری بود، تجربه کردند. در کارخانجات رنو، کارگران از هر گونه آزادی ای محروم بودند. اما در سورین آنها احساس آزادی می کردند. وقتی� کارگری� به سوربن می رفت، به او به چشم یک قهرمان می نگریستند. اما در کارخانه رنو او تنها یک شئی بود. در آن دانشگاه او یک مرد بود. این جو آزادی توأم با حس انسانیت، به کارگران جوان حس مبارزه جویی می داد. در بازگشت از سوربن، کارگران جوان رنو با استفاده از کوکتل مولوف به سازماندهی جهت دفاع از خود، در مقابل پلیس پرداختند. رهبران حزب کمونیست استقاده از کوکتل مولوتوف را برعلیه پلیس، ممنوع اعلام کردند. وقتی دانشجویان به "بیلان کورت" رسیدند، مسنولان حزب کمونیست، به کارگران چماق دادند که با "تروتسکیست ها" بجنگند. همزمان، به ما گفتند که اگر نیروهای پلیس آمدند، نه تنها از مبارزه خودداری کنیم، بلکه ما می باید از کارخانه بیرون آمده و سر خود را (با افتخار) بالا بگیریم. در تظاهرات دانشجویی، ما آزادی داشتیم تا با پرتاپ کردن سنگ با پلیس مبارزه کنیم. در تظاهرات اتحادیه کارگری رسمی شعار اصلی از "اجتناب از تحریک کنندگان" بود. در تظاهرات دانشجویی، هر کس سنگی از زمین برمی داشت، یک رفیق محسوب می گردید."
همین کارگران رنو، به نکته زیر هم اشاره کردند:
"دانشجویان به کارگران به عنوان منظری از طبقه کارگر مبارز می نگرند که بسیار با آنچه که به طور سطحی دیده می شود تفاوت دارد. بسیاری از کارگران جوان، در دانشگاه سوربن عقاید تاریخی سنت های انقلابی را بازیافته اند و شروع به استقاده از زبان انقلابی کرده اند."
اما بهر حال، همه کارگران مانند این کارگران جوان عکس العمل نشان ندادند. تنها یک اقلیتی با دانشجویان انقلابی و گروه های انقلابی تماس نزدیک برقرار کردند. اکثریت بسیار بالایی همواره تحت نفوذ سازمان های سنتی ـو مهم ترین آنها حزب کمونیست و فدراسیون اتحادیه های کارگریش ـ باقی ماندند.
اتحادیه های کارگری به پا می خیزند
اولین شماره نشریه "انسانیت" شنبه 11 مه، یعنی روز بعد از "شب سنگر" بیرون آمد و به تظاهرات سه شنبه شب، 14 مه، دعوت کرد تا از "کاخ سنت میشل" تا "گار دو است" راهپیمایی کنند. در آن روز شنبه نمایندگان اتحادیه های کارگری UNEF، CGT و CFDT ملاقات داشتند. در نتیجه آن اعلام اعتصاب عمومی در روز دوشنبه 13 مه داده شد. نشریه انسانیت، شماره مخصوصی بیرون داد با عنوان "سرکوب را متوقف کنید".
رهبران اتحادیه های کارگری می خواستند یک اعتصاب یکروزه به عنوان تحفه بگذارند ـباز هم یکی دیگر از زنجیر اعتصابات تحفه ای. اما جواب کارگران در روز 13 مه هیچ گونه شباهتی به آن چه که رهبران اتحادیه های کارگری می خواستند، نداشت. 10 میلیون کارگر به خیابان ریختند. این تعداد چهار برابر تعداد کارگران شرکت کننده در اعتصابات فرمایشی اتحادیه های کارگری بود. کل کشور فلج شده بود. در پاریس تظاهرات یک میلیون نفری انجام گرفت. با مقاومتی که در مقابل رهبری اتحادیه های کارگری شده بود، قرار بود که در تظاهرات هیچ کس پرچم سه رنگ بهمراه نداشته باشد. یکی از ناظران فقط سه نفر را دیده بود که پرچم سه رنگ را به همراه داشتند، بقیه پرچم سرخ حمل می کردند. اتحادیه کارگری CGT شعار "پول، شارلوت" و "از قدرت خرید دفاع کنید" را دادند. دانشجویان فریاد کشیدند "تمام قدرت در دست کارکران"، "قدرت در خیابان ها است"، "رفقای ما را آزاد کنید"، "دوگل ـ قاتل" و "CRS=SS".� شعارهای کارگران اما نه شعارهای اتحادیه ها بود و نه شعار دانشجویان انقلابی. شعارهای اصلی آنها "ده سال کافی است"، "مرگ بر حکومت پلیسی"، "ژنرال، سالگرد مبارک". سپس تمام گروه ها شروع به خواندن شعر محزون "بدرود دوگل" را کردند. بعد از آن، همه دستمال های خود را به هوا پرتاپ کرده و این بزرگ ترین شادمانی را قدردانی کردند.
تفاوت های جدید سیاسی را در نوع شعارها می توان یافت.
رهبران اتحادیه کارگری CGT و حزب کمونیست امیدوار بودند که اعتصاب و تظاهرات یکروزه به عنوان سوپاپ اطمینان به خوبی عمل کرده و پایان این مبارزه باشد. اما آنها این حساب را نکرده بودند که کارگران اقشار مختلف به این صحنه مبارزه پیوسته و مطالبات خود را دنبال کنند.
روز 14 مه کارگران "هوانوردی جنوب" در "نانت" اعلام یک اعتصاب نامحدود را نمودند. آنها کارخانه را اشغال و رئیس آن را در دفترش زندانی کردند. (نشریه انسانیت روز بعد از آن سعی در نادیده گرفتن این اتفاق نموده و تنها چند خطی بیشتر در باره اش ننوشت).
روز بعد، 15 مه، کارخانه ماشین سازی رنو در "کلیئون" اشغال گردید.
روز 16 مه، اعتصاب و اشغال این کارخانه رنو به بقیه کارخانجات رنو سرایت کرد. در "بیلان کورت" اعتصاب کنندگان مطالبات خود را اعلام داشتند: ماهیانه حداقل 1000 فرانک، بازگشت بلافاصله به کار و بدون از دست دادن دستمزد برای 40 ساعت در هفته، بازنشستگی در سن 60 سالگی، دستمزد کامل برای روزهای اعتصاب، آزادی برای حق انتخاب اتحادیه کارگری در کارخانه. این مطالبات به دست تمامی شرکت های بزرگ کشور رسید.
سپس تمامی کارخانجات مهندسی، اتومبیل سازی و هواپیماسازی، جای پای کارگران رنو را گرفته و اعتصاب نموده و کارخانه های خود را اشغال کردند. روز 19 مه، قطارهای شهری، خدمات پست و تلگراف فلج شد؛ همین طور مترو و اتوبوسرانی. اعتصاب به میان کارگران معادن، کشتیرانی و خطوط هوایی "ایر فرانس" و نظیر آن کشیده شد.
روز 20 مه اعتصاب عمومی همه جا را گرفت. در این مقطع، حدود 9 میلیون کارگر در حال اعتصاب بودند. کسانی که قبلاً هرگز اعتصاب نکرده بودند، حالا برای اولین بار در عمر خود، اعتصاب می کردند؛ کسانی مانند رقاصان فولی برگرس، فوتبالیست ها، روزنامه نگاران، زنان فروشنده، تکنیسین ها.... پرچم سرخ از تمام محل های کار برافراشته شد. حتی یک پرچم "سه رنگ" به چشم نمی خورد؛ سرپیچی از بیانیه رهبران اتحادیه کارگری CGT و حزب کمونیست که اعلام کرده بودند "پلاکاردهای ما هم پرچم سه رنگ است و هم پرجم سرخ".
رهبران هر دو اتحادیه PCF و CGT بسیار واضح، روشن کرده بودند که خواهان محدود کردن جنبش به مبارزه برای رفرم های اقتصادی هستند تا از مطرح کردن موضوع سرنگونی نظام سرمایه داری جلوگیری نمایند.
روز 17 مه، در یک مصاحبه مطبوعاتی، "سگوی" گفت: "این اعتصاب عمومی در حال رشد است، بدون این که ما خواهان آن بوده باشیم و رشدش به مسئولیت خود کارگران است." او البته کاملاً درست می گفت، چون اعتصاب در ابعادی در حال رشد بود که رهبران اتحادیه CGT نه پیش بینی اش را می کردند و نه آمادگی اش را داشتند.
شاید بهترین نمونه این بیانیه ها، مصاحبه سگوی با رادیو و تلویزیون در روز 19 مه بود که روز 2 نوامبر در "نشریه انسانیت" هم به چاپ رسید:
سئوال: تقریباً در همه جا، کارگرانی که در اعتصاب هستند، می گویند که تا آخر خواهند ایستاد. برداشت شما از این موضوع چیست؟ اهداف شما چیست؟
سگوی: این اعتصاب به قدری قدرتمند است که کارگران مسلماً می خواهند رضایت نهایی را در پایان راه این حرکت کسب کنم. منظور از "تا آخر" برای ما کارگران اتحادیه ای به معنای رسیدن به مطالباتی است که ما همیشه برای آن مبارزه کرده ایم، ولی دولت و کارخانه داران همیشه از اجابت آنها اجتناب کرده اند... "تا آخر" به معنی افزایش دستمزد عمومی است. هیچ دستمزدی نباید از 600 فرانک در ماه کمتر باشد؛ تضمین استخدام رسمی، تقلیل سن بازنشستگی، کاهش ساعات کار بدون کاهش دستمزد و دفاع و گسترش حق داشتن اتحادیه...
سئوال: من می خواستم بپرسم که چرا شما امروز اعلام یک اعتصاب عمومی نکردید.
جواب: این سئوال جالبی است. در ظرف 24 ساعت گذشته بارها از ما سئوال شده است. خوب، بسیار ساده است، زیرا اعتصاب عمومی در حال فرارسیدن است، بدون این که ما مجبور باشیم برایش دستوری بدهیم و کل آن تحت کنترل خود کارگران است، بدون وجود نیازی به تصمیمی از جانب رهبری مرکزی. ما بیشتر ترجیح می دهیم که این امر تحت کنترل خود کارگران باشد...
سئوال: اگر اشتباه نکنم، در اساسنامه اتحادیه کارگری CGT آمده که هدف این اتحادیه برچیدن نظام سرمایه داری و جایگزینی آن با نظام سوسیالیستی است. در شرایط فعلی، همان طور که شما هم چندین بار گفته اید شرایطی استثنایی و مهمی پیش آمده است، چرا اتحادیه اقدام به گرفتن این فرصت بی مانند جهت این هدف نکرده است؟
جواب: حقیقت این که اتحادیه به کارگران این درک از اتحادیه کارگری را می دهد که به نظر ما بیش از همه انقلابی است و هدف نهایی اش حذف کارفرمایان و کارمزدی است. حقیقت این است که این مطالبه، ماده اول اساسنامه ما می باشد. این هدف نیز هدف بنیادین اتحادیه را تشکیل می دهد... اگر آنها [یعنی دیگر احزاب چپی] تصمیم به� مشورت با ما را بگیرند، اتحادیه های کارگری که کارگران را نمایندگی می کنند، در باره چنین برنامه ای تصمیم بگیرند، CGT با کمال میل خود را متعهد به یک چنین پروژه ای دانسته و سهم خود را در میان احزاب چپ به طور کامل انجام خواهد داد تا پیروزی یک آلترناتیو دموکراتیک در کشورمان تضمین گردد. به این دلیل، به نظر من می رسد که به این نحو منافع کارگران و خانواده هایشان تأمین خود شد.
تحت فشار رویدادها، رهبران حزب کمونیست و اتحادیه کارگری CGT از ترس مترود شدنشان به وسیله توده عظیمی از طبقه کارگر، حتی در اقلیت، تصمیم به حمایت از این جنبش گرفته تا به این ترتیب بتوانند آن را کنترل کرده و تحت انظباط خود در آورده و مسیر آن را منحرف کنند.
در آن روزها، به سختی می توانستی روزنامه نگاری را در فرانسه بیابی که به وضوح به این مسئله پی نبرده باشد. برای مثال روزنامه نگار "اوبزرور" از پاریس وضعیت را این گونه تشریح کرد:
در تمام فرانسه موجی از قدرت اجتناب ناپذیر طبقه کارگر، آرام و فرمانبردار کارخانجات، بنادر، معادن، ترمینال های خطوط آهن، ترمینال های اتوبوسرانی و دفاتر دسته بندی پستخانه ها را در برگرفته است.
قطارها، نامه ها، خطوط هوایی عملاً فلج شده اند. خطوط تولید مواد شیمیایی، فولاد، آهن، نساجی، کشتی سازی و گروهی از صنایع به طور کل خوابیده اند.
نزدیک به یک میلیون زن و مرد در صنایع کلیدی محل کار خود را اشغال کرده و درها را بسته اند. خیلی از مدیران نالایق در دفاتر مفروش خود زندانی شده اند.
هر ساعتی که می گذرد، ابعاد بیشتری از کشور فلج می شود و دستور آن از طرف حزب کمونیست فرانسه و اتحادیه کارگریش CGT آمده و توسط سایر اتحادیه های کارگر دنبال می گردد. این نمایشی تحمیلی از قدرت سازماندهی شده کمونیست ها است. آنها داور وضعیت هستند. اگر دولت می خواهد معامله کند، باید با آنها روبرو گردد.
تناقض در این جا است که به نظر می رسد که اتحادیه های کارگری کمونیستی که قرار است "دولت گولیست" را به چالش بگیرند، خود با این دولت همسنگرند. آنان از جامعه موجود در فرانسه حمایت می کنند.
نقطه عطف این بحران، پنجشنبه شب پدیدار گشت. در کمال پریشان حالی، متصدیان امر، یعنی نه فقط دولت که حتی بوروکرات های اتحادیه های کارگری کمونیستی، در تأییدش به راهپیمایی دست زدند.
این است اهمیت حقیقی اعتصابی که در سطح عمومی چپی و کمونیستی باشد. حزب کمونیست، مانند ژاندرام اقصادی فرانسه، جلوی ترافیک آن را گرفته است. حزب می گوید: "ما این جا را اداره می کنیم."
حزب کمونیست ارتدوکس فرانسه تنها با چنین بسیجی از افراد خود، می تواند، تحریکات دانشجویی و ویروس های انقلابی آن را ایزوله کرده و بر آنان فائق آید.
برگردان: شکوفه بهار
باز خواب دیدم...
آتش بگیرم
دستانم را تکه تکه در نگاهت هیزمی کنم
برای صدازدن کودکانه ی نگاه ات
اسطوره ی پاک
ویدای من
دو زن
١-
در آزاد راهی در توکیو
صورت زنی را میبینم
که در آینهی شاگرد ماشین جلویی افتاده
آینهای کوچک و گرد
یک آینهی معمولی/ وسط شیشه جلوی ماشین است
نمیدانستم آینه گرد
در سمت شاگرد چه میکرد
صورتاش آنجا بود
مستقیم روبهروی ما
با صورتی زیبا
که در آینهای غیرواقعی
در آزاد راهی در توکیو
شناور بود
صورتاش کمی آنجا ماند
و بعد برای همیشه
در ترافیک متغیر محو شد
٢-
مثل روح حرکت میکند
دیگر زنده نیست
باید اواخر دههی شصت عمرش باشد
کوتاه و چاق است
مثل کلیشهای ژاپنی
لابی را سر و سامان میدهد
زیر سیگاریها را خالی می کند
گردگیری میکند و طی میکشد
مثل روح راه میرود
قیافهاش با آدمیزاد نبرده
چند روز پیش در دستشویی
کنار سه تاجر ژاپنی
ایستاده میشاشیدم
هر کدام در یک کاسه
مثل روح داخل شد
و شروع کرد به طی کشیدن
اصلا ً متوجه ما نبود
که ایستادهایم و می شاشیم
واقعا ً روح بود
و ما ناگهان سه روح شاشو بودیم
در حالی که او
به طی کشیدن ادامه میداد
(ریچارد براتیگان)
نامه دردناک یک اعدامی
ماههاست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنمرا درهم بشکند . زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون "بره ای سر براه " ، ماههاستبندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ .
دیوارهایی که قرار بود فاصلهای باشد بین من ومردمم که دوستشان دارم ، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تاابدیت ، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنهاومثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی میدیدند و زندانبین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود .
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتابو نور را از من بگیرد ، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظارهنشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، امامن با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به د نیا آورده امبرای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها وآزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنجکشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشتهبودند.
اما روزی "محاربم " خواندند ، می پنداشتند به جنگ "خدا"یشان رفته ام وطناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته درانتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با "عشق بههمنوعانم" تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنهازندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی" عشق ومهری" که در آن است به کودکی هدیهنمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویرشرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی وبیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماهوستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکیاش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بربالین نهاده اند و یاد "حامد " دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زندهنگهدارد که نوشت ؛ "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود " وخود را حلقآویزکرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگپوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانیدوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپدتا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا بهپیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمانکودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های "زندان ، شکنجه ، ستمونابرابری" معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتانبتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را بههمراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.
بگذارید قلبمدر سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برارم :
"من ده مه وی ببمه باییه
خوشه ویستی مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنیاییه "
معنی شعر : می خواهم نسیمی شوم و"پیام عشق به انسانها" را به همه جای این زمینپهناور ببرد.
فرزاد کمانگر
بند بیماران عفونی ، زندان رجایی شهر کرج
مورخ 8/10/87
تاریخ نگارش ؛ 2/10/87 بند امنیتی 209 اوین




